|
جامعه موعود ؛ آرمان اندیشمندان و مصلحان اجتماعی
" و هنگامي كه عادات و احوال بشر يكسره تغيير يابد، چنان است كه گويي آفريدگان از اساس دگرگون شده اند و سرتاسر جهان دچار تحول و تغيير گرديده است؛ گويي خلقي تازه و آفرينشي نوبنياد و جهاني جديد پديد آمده است". ابن خلدون اگر مقدمه خود را درباره ي ظهور تمدن جديد اين گونه آغاز كرد خود را نخست برپايه ي آشفتگي عمومي عصر خود يعني دوره اي از تاريخ كه شمال آفريقا و اندلس را در بر گرفته بود، بنياد نهاد. در واقع ناتواني محيط اجتماعي و فرهنگي او در پاسخ به چالشهاي آن روزگار، فرا رسيدن دوران تازه اي را خبر مي داد. ابن خلدون در مقام ناظر رويدادها مي خواست علل اين دگرگوني و آشفتگي را دريابد. چرا كه سرمشق هاي موجود از عهده ي تبيين رويدادها برنمي آمد. بنابر اين او در پاسخ به اين سرگرداني دستور كاري را تدوين كرد. اين رهنمود و دستور كار هدف دو گانه اي را دنبال مي كرد: دريافت اوضاع و احوال گذشته كه به وضعيت موجود انجاميده بود. تدوين دستور كاري براي عمل در آينده او معتقد بود كه اين دگرگوني فرآيندي تكراري و پاره اي جدايي ناپذير از زندگي بشر است. ابن خلدون كوشيد به آن چه ارسطو پرسش اصلي زندگي مي دانست پاسخ بگويد. يعني " چگونه مي توان به زندگي نظم بخشيد؟" تا تضمين كننده ي زندگي خوبي باشدكه هم براي جامعه به عنوان كل و هم براي تك تك ما مفيد باشد.او اين رهنمود نامه را علم تمدن ناميد. اگر زندگي بسياري از انديشمندان را بكاويم، به اين نتيجه ِ فراگير دست خواهيم يافت ؛ يعني دغدغه ي بسياري از بزرگان و انديشمندان بزرگ هم همين مضمون مكرر _ تدوين دستور العملي در پاسخ به بحران فراگير بوده است. افلاطون و كنفسيوس در قرن 4 و 5 قبل از ميلاد و كساني چون مزدك و آگوستينوس همان كاري را در حوزه ي خود آغاز كردند كه قرن ها بعد از افلاطون براي جامعه ي خود انجام داد. در عصر جديد نيز ماكياولي، توماس هابز، لاك و روسو، هگل و ماركس، مي خواستند چنين كنند. هگل در كتاب خود پديدار شناسي روح، از فرا رسيدن جهاني تازه سخن گفت " ديدن اين كه دوران ما عصر زاده شدن، و دوره ي انتقال است ، دشوار نيست. به طرفه العيني هيإت و شاكله ي عالمي جديد ظاهر مي شود(هگل 1967، ص 75) نيز والتر بينمن انديشمند آمريكايي به اين نكته اذعان كرد " نوشتن كتابي را با تلاش در راه پذيرفتن اين نكته از دل و جان آغاز كردم كه بر بي نظمي حاکم برجوامع غربي غالب شوم." بينمن و انديشمندان ديگر همگي از دل و جان كوشيده اند بر بي نظمي جوامع خود غالب شوند و راههايي را نشان دهند كه نظم را به زندگي آدمي بازگرداند.كارل ماركس در يكي از نقدهاي خود بر آراء مئر باج گفته بود: " فيلسوفان تا كنون جهان را به شيوه هاي گوناگون تفسير كرده اند ، مسإله تغيير جهان ا ست." اريك هانربام تاريخ نگار ماركسيست معاصر پرسش ماركس را به شكل ديگري مطرح مي كند. در نگاه او مورخان انديشه اي جز تغيير جهان نداشته اند، مهم تفسير جهان است. " او در كتاب " تاريخ سده ي كوتاه بيستم " در پي فهم و توضيح چرايي بيدادگري ها و شرارتهاي قرني است كه در جنگ بزرگ جهاني با ميليونها قرباني و صدها جنگ و بحران ملي ، قومي ، نژادي ، ديني ، و غيره را پشت سر گذاشته است. پرسشي كه امروز پيش روي ماست، هنوز مبهم و پرنتناقض است. آيا به واقع اين جهان است كه در پايان يك قرن پر حادثه و محنت بار تغيير نكرده و يا ماييم كه در آغاز هزاره ي سوم ميلادي در صدد تفسير نويني از جهان هستيم؟ ادامه دارد... نویسنده : فاطمه ابراهیمی
|
:: صفحه اصلي :: درباره ما :: مقاله ها :: پايگاه هاي ديگر :: اتاق هاي گفتگو :: تماس با ما :: All Rights Reserved © 2004 Azzahra university / Powered by : Kashef Cultural and Scientific Institute |